درباره نویسنده
فریدریش ویلهلم نیچه در ۱۸۴۴ در روکن، شهری در نزدیکی لایپزیگ آلمان، در خانوادهای لوتری و مذهبی زاده شد؛ پدرش کشیش بود و زمانی که فریدریش تنها چهار سال داشت درگذشت. او نبوغ شگرف خود را در مدرسه شبانهروزی مشهور «فورتا» نشان داد و سپس برای تحصیل در رشتههای الهیات و فیلولوژی به دانشگاههای بن و لایپزیگ رفت. کشف اثر آرتور شوپنهاور با نام جهان همچون اراده و بازنمود، نقطه عطف فکری او شد و او را از الهیات به سمت فلسفه سوق داد.
در سال ۱۸۶۹ و در حالی که هنوز درجه دکترا را بهطور رسمی از طریق دفاع نگذرانده بود، به دلیل مقالات علمی درخشانش در سن ۲۴ سالگی کرسی استادی فیلولوژی کلاسیک دانشگاه بازل سوئیس را به دست آورد. در همان سالها رابطه عمیق دوستانه و الهامبخشی با ریشارد واگنر آغاز کرد؛ پیوندی که پس از نگارش زایش تراژدی (۱۸۷۲) و چرخش واگنر به سوی ملیگرایی ژرمنی و مضامین مسیحی در اپرای پارسیفال، به خصومتی فکری و تلخ بدل شد.
نیچه در تمام طول زندگی با بیماریهای جسمانی جانکاهی چون میگرنهای وحشتناک، دردهای مزمن معده و ضعف شدید بینایی دستبهگریبان بود. وخامت اوضاع سلامت سبب شد در ۱۸۷۹ و در ۳۴ سالگی از استادی دانشگاه استعفا دهد. ده سال پس از آن (۱۸۷۹–۱۸۸۸) در انزوای کامل، همراه با چمدانی کوچک، میان ارتفاعات آلپ در سوئیس (سیلس ماریا)، شهرهای ایتالیا (تورین، جنوا، ونیز) و جنوب فرانسه در سفر بود و در همان وضعیت بیماری و تنهایی، شاهکارهای تاریخ فلسفه را به رشته تحریر درآورد. روابط عاطفی پیچیده و ناکام او با لُو آندرئاس سالومه نیز رنج روحی او را دوچندان کرد.
در اوایل ژانویه ۱۸۸۹ در شهر تورین ایتالیا، با دیدن صحنه تازیانه خوردن اسبی در خیابان، دچار فروپاشی کامل روانی شد. او ده سال پایانی عمرش را در سکوت و فلج ذهنی گذراند و تحت مراقبت مادر و خواهرش (الیزابت فورستر-نیچه) قرار داشت. پس از مرگش در اوت ۱۹۰۰، خواهرش که تمایلات ضدیهودی و ملیگرایانه افراطی داشت، یادداشتهای منتشرنشده او را دستکاری و تحریف کرد تا نیچه را به عنوان پدر معنوی فاشیسم معرفی کند؛ تصویری جعلی که دههها بعد توسط فلاسفه برجستهای چون والتر کافمن و ژیل دلوز رسوا و پیراسته شد.
در سال ۱۸۶۹ و در حالی که هنوز درجه دکترا را بهطور رسمی از طریق دفاع نگذرانده بود، به دلیل مقالات علمی درخشانش در سن ۲۴ سالگی کرسی استادی فیلولوژی کلاسیک دانشگاه بازل سوئیس را به دست آورد. در همان سالها رابطه عمیق دوستانه و الهامبخشی با ریشارد واگنر آغاز کرد؛ پیوندی که پس از نگارش زایش تراژدی (۱۸۷۲) و چرخش واگنر به سوی ملیگرایی ژرمنی و مضامین مسیحی در اپرای پارسیفال، به خصومتی فکری و تلخ بدل شد.
نیچه در تمام طول زندگی با بیماریهای جسمانی جانکاهی چون میگرنهای وحشتناک، دردهای مزمن معده و ضعف شدید بینایی دستبهگریبان بود. وخامت اوضاع سلامت سبب شد در ۱۸۷۹ و در ۳۴ سالگی از استادی دانشگاه استعفا دهد. ده سال پس از آن (۱۸۷۹–۱۸۸۸) در انزوای کامل، همراه با چمدانی کوچک، میان ارتفاعات آلپ در سوئیس (سیلس ماریا)، شهرهای ایتالیا (تورین، جنوا، ونیز) و جنوب فرانسه در سفر بود و در همان وضعیت بیماری و تنهایی، شاهکارهای تاریخ فلسفه را به رشته تحریر درآورد. روابط عاطفی پیچیده و ناکام او با لُو آندرئاس سالومه نیز رنج روحی او را دوچندان کرد.
در اوایل ژانویه ۱۸۸۹ در شهر تورین ایتالیا، با دیدن صحنه تازیانه خوردن اسبی در خیابان، دچار فروپاشی کامل روانی شد. او ده سال پایانی عمرش را در سکوت و فلج ذهنی گذراند و تحت مراقبت مادر و خواهرش (الیزابت فورستر-نیچه) قرار داشت. پس از مرگش در اوت ۱۹۰۰، خواهرش که تمایلات ضدیهودی و ملیگرایانه افراطی داشت، یادداشتهای منتشرنشده او را دستکاری و تحریف کرد تا نیچه را به عنوان پدر معنوی فاشیسم معرفی کند؛ تصویری جعلی که دههها بعد توسط فلاسفه برجستهای چون والتر کافمن و ژیل دلوز رسوا و پیراسته شد.